عاشقانه های غم انگیز
آن زمان که برای گم کردن اشک هایم ، با قطره های باران همسفر گشتم و فریاد در گلو مانده ام .......... را زیر خروارها خاک باران خورده دفن کردم، خواستم که تنها نباشم..... غافل از اینکه رسم وفا دیگر هیچ خریداری ندارد و دل شکسته باید تا ابد تنها بماند...... با توالفبای عشق را آموختم ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و کلبه ی عشقمان بالیدم تو همه گمشده ام شدی حال که اینچنین شیفته ی توام باش تا در کنارت آرامش یابم گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده ی عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله ی بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کنان نغمه سر دهم که من شیدای تو و عاشقانه دوستت دارم خونه ی غم شده باز این دل من پر ماتم شده باز این دل من من و تو با دلمون تک و تنها و غریب توی این شهر بزرگ توی این دشت جنون خودمونیم و خدا خودمون و دلمون نمی خوای سنگ صبور! اگه از درد دلم با تو شکایت بکنم اگه من با تو حکایت بکنم دل تو میشکنه چون جام بلور نمی خوام سنگ صبور! میبینی هر چی که هست مرگه امیده به خدا حسرت روز سپیده به خدا همه جا رنگ و ریا همه چی نقش سراب به گلا دست میزنی خار میشن سبزه ها زیر قدم مار میشن بازوانی که به گرمی تو را ا فسون میکنه حلقه ی دار میشن زبونم بسته میشه دهنم خسته میشه میدونی ؟ همدم شبهای سیاه دل من عاقبت سر به بیابون میزارم میرم اونجا که صفاست میرم اونجا که وفاست میرم اونجا که فقط محرم این سینه خداست . . . . ای خدااا.................................. دلم خیلی گرفته یعنی منو فراموش نکردی؟ خدایا..............................................دوستم داری؟ خدایا................... سنگ صبور من تویی وقتی باهات دردو دل میکنم آروم میشم پس میخوام جلوی همه ازت تمنا کنم آرزومو براورده کنی پس خواهش میکنم فاصله هارو بین منو عشقم کم کن مارو به هم برسون خدایا ما از هم دوریم دیگه طاقتم تموم شده میخوام کنار عشقم باشم . . از همه ی دوستای خوبم که این وبلاگو میخونن خواهش میکنم با قلبای پاکشون واسمون دعا کنن تقدیم به کسی که افتاب مهرو عشقش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد چه لذت بخش است گذر نسیم یاد تو در دل و چه زیباست پرواز پرنده ی خاطر تودر قلب و چه شیرین است پیمودن اندیشه در جاده روشنی به سوی تو محبوب من : چه خوش است طعم عشق تو و چه شوق آفرین است نگاه عاشقانه ی تو چه هیجان اور است توجه مهرآمیز تو و چه شیرین است بودن در کنار تو و در زیر سایه ی لطف تو و چه لذت بخش است گرمای دست نوازشگر تو و چه آرامشی می بخشد نگریستن به چشم های تو روزهایی که پر از شادی و خوشبختیه ولنتاین مبارک من بی تو میمیرم آه ای تمام هستیم از تو ای شورو حال و مستیم از تو روزی مبادا قصه گوی دیگران گردی روزی مبادا آرزوی این و آن گردی روزی مبادا پا نهی بر انچه میگویی روزی مبادا بگذری از انچه میجویی گر با دلم نامهربان گردی! گر آشنای دیگران گردی! چون لاله در صحرای رسوایی میسوزم از اندوه تنهایی با من مدارا کن در دست من دست وفا بگذار تا زیر پایت فرش سازم هستی خود را من با تو میمانم من بی تو میمیرم بگذار تا همچون پرستوها درکنج آن دل آشیان سازم من آن قفس را دوست میدارم بگذار تا خود را نهان سازم آه ای تمام هستی ام از تو من با تو میمانم من بی تو میمیرم همیشه کنارم بمون عشق پاکم بیا یک شب که برفی سخت می بارد سپیدی تا افقها میرود همراه تاریکی خدا از لطف می پوشد تن لخت درختان را میان جامه ای دیبا سپید و دلکش و زیبا و دنیا بر تن خود می کشد رخت عروسان را من و تو در کنار هم جدا از شهر و از غوغای انسانها بنوشیم از لبان هم شراب بوسه ی شیرین زبان دیده بگشاییم و در دنیای خاموشی برای سال دیگر توشه گیریم از نگاه هم بیا یک شب که برفی سخت میبارد دوباره چون دو آهوی بیابانی شبی را تا سحر گاهان به کنج خلوتی گرم از وجود هم بپا سازیم جشن سالگرد عشق دیرین را این شعرو تقدیم میکنم به تنها عشقم و بهش تبریک میگم.سینزده بهمن سالگرد با شکوه اشناییمونه و امروز میخوام با جرات بگم
کیستی؟ معشوق دیرین منی کیستی؟ رویای شیرین منی این تویی آنکس که بندی بسته ام از نگاه او به قلب خسته ام انکه میخواند از نگاهم راز دل وز لب خاموش من آواز دل انکه جان من به جانش بسته بود غیر من از عالمی بگسسته بود این تویی ان کس که شبهای دراز با دل پر مهر من میگفت راز هستی من بودو مستی بخش من روح و جان ما یکی بودو دو تن گر لب من لحظه ای خاموش بود سینه ی پر مهر او در جوش بود نازنینم در دو رویی ننگ داشت کی درون سینه قلبی سنگ داشت هر کسی گر شد شبیه یار من کی شناسد این دل بیمار من پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ براى من یک بستنى بیاورید.
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود
مَرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
این کار شما تروریسم خالص است
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید


![]()
![]()

عزیز مهربونم همه ی روزهای در کنار تو بودن برای من روز عشقه![]()

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !
دهقان پیر با ناله میگفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا میبیند!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار میکنی! مگر کور هستی، نمیبینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب میبینم اما چیزی که هست، دختر شما همهی این خوشبختیها را "دو تا" میبیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ...
| Design By : Pars Skin |






